اینستاگرام

خرید بک لینک
"دانشگاه رفتنی اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 16:28

سینیمو داده بودم آیدا برده اتاق خودشون، حالا بچه های اتاق که سینی منو پیدا نکردن افرا با تمسخر و خنده گفته که "فلانی انقد خسیسه سینیش رو هم بُرده با خودش!"....اتاق که رسید بهش گفتم سینیمو با خودم نبرده بودما، دادم آیدا لازمش داشت! اونم گفت که نه این حرفا چه حرفیه؟ ما داشتیم شوخی میکردیم! (آره ارواح مادرت!)اینایی که وسایلشاونو تو اتاق میذارن تو سبد، درشو میبندن و تعداد وسایلاشونو صب بیدار شدنی میشمرن، وقتی به وسایلای من احتیاج دارن و پیشداش نمی کنن به من میگن خسیس! :)پ.ن: همیشه تو زندگیم آدمایی به من برچسب زدن که بی برو برگرد خودشون لایق و مستحق همون برچسب هستن! این سری رفتم روان شناس جتما این موضوع رو باهاش در میون میذارمبرچسبها: هم اتاقی, دانشگاه, تهران, آدمای بیشعور نوشته شده در دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۱ساعت 1:54 PM توسط اقیانوس| اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 16:28

امروز طرفای ظهر از آموزش با من تماس گرفتن گفتن "چرا پایان نامتو ور نداشتی؟ امروز ورداشتی ورداشتی ور نداشتی از دانشگاه'>دانشگاه اخراج میشی!" گفتم استاد گفتن تا مساله ای که بهت گفتمو حل نکنی پایان نامتو درست نمیکنم کارشو! گفت به استاد بگو تا همین امروز فرصت تایید هست! .... به استاد اون یکی دانشکده زنگ زدم براش پیامک فرستادم جوابمو نداد (همونی که گفته بود اسم منو به عنوان استاد راهنمای دوم بنویس). زنگ زدم استاد اصلیه (همونی که رئیس دانشکده س)، گفت به آموزش زنگ بزن بگو ظرفیت منِ استاد رو زیاد کنن!....زنگ زدم آموزش گفتم فلانی گفته ظرفیتشو زیاد کنین!....آموزشم گفت نمیتونیم چون استادایی که تقاضای افزایش ظرفیت دادن هنوز جوابی نگرفتن!....زنگ زدم رئیس دانشکده گفتم فلانی نمیتونی ظرفیتتو افزایش بدی. اونم گفت "باشه پس، من تا اینجا میتونستم کمکت کنم، از اینجا به بعد مشکل من نیس!" ینی منو بگو انگار آب جوش ریختن سرم! زنگ زدم خانومه که تو آموزشه گفتم "من وقتی میخواستم با دو تا استاد دیگه بردارم، باهاشون صحبت کردم، استاد مشاور به چه حقی گفت نه؟!"....خانمه گفت هیچی تقصیر تو نیس، مقصر همون استاد خانمه س که مشاوره ولی ما هم چیزی نمیتونیم بهش بگیم!پ.ن: میدونین؟ قضیه خیلی برام مضحک و سورئال طوره! یه آدمایی پایان نامه گرفتن که نمیتونم توصیف کنم چقد مسخره س اینا پایان نامه کار کنن، اون وقت من قراره اخراج بشم!....اصلا نمیدونم به مامانم اینا چی میخوام بگم. رفتم حموم، زیر دوش کلی گریه کردم. رفتم ببینم امتحان کنکور ارشد 1402 کِیه که اولا دیدم همین اسفنده و رشته مارو نمیشه یه ماهه چیزی براش خوند. دوما هاجر میگه اگه از دانشگاه روزانه اخراج بشی تا دو سال حق شرکت تو کنکور رو نداری!پ.ن: هیچ ایده ای ندارم به مامانم این اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: سه شنبه 25 بهمن 1401 ساعت: 16:28

دلشوره عجیبی داشتم و دلم اصلا به رفتن نبود، موندم...البته موندنم به این سادگیا نبود. صب زنگ زدم ترمینال و این ور و اون ور! آخرش برا 9 بلیط گرفتم و در تمام این مراحل همش دلشوره، استرس و اضطراب و حالت تهوع داشتم. نگران بودم میدونید؟ نگران خیلی چیزا. عصری دیگه آرایش کردم و لباس پوشیدم (همون اُورکُت طوسی - قرمز و شلوار و بوت و شال مشکی). موهامم بعد از ماه ها دم اسبی بستن جلوشو یه وری درست کردم و چون حالت و فر داره خوب شد و پشتشو دو قسمت کردم و بافتم انداختم جلوم. شالمم که تو مسیر افتاد و شال گردن شد و خوب بود. رفتم بانک دیدم یکی از کارتام که 2 تومن پول توش بود کامل خالی شده! واقعا نگرانم که چطوری ممکنه این اتفاق افتاده باشه ولی خب چیکار میتونم بکتم؟! برا راه چیپس و کروسان گرفتم و آبمیوه یادم رفت (آبمیوه تنها چیزیه که متو تو اتوبوس سرپا نگه میداره و نمیذاره فشار و قندم بیفته). آهان امروز یه اتفاق عجیبی که افتاد این بود که من بیدار شدنی به شدت مریض بودم و اصلا نمیدونم چم بود. میدونستم قراره پریود بشم ولی قضیه عجیبتر و بدتر از درد و حس پریودی بود. خیلی سنگین بودم، سرگیجه داشتم و اینا. عصری هم که بیرون رفتم برگشتنی پاهام کاملا از حرکت ایستادن!!! خدا شاهده مجبور شدم 10 دیقه وسط پیاده رو وایسم تا بلکه بتونم حرکت کنم! دیگه آخرش دیدم فایده نداره پاهای سنگینمو کشون کشون عین فولاد و بتن کشیدم تا خوابگاه!اتاق که رسیدم آیدا اومد گفت احتمالا قراره کارشو را بندازن و حذف ترمش کنن تا اخراج نشه! هاجرم رو به من گفت خب تو هم برو پیگیر باش تورم حذف کنن تا مشروط نشی! این شد که بلیط سفرمو کنسل کردم و تا حدی دلشورم رفت. من اینجوریم که اگه برا یه کاری دلشوره داشته باشم ینی نباید انجامش بدم.فردا باید برم اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 89 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:03

نمیدونم چرا مهربون تر شده. داره پروژه رو تنهایی انجام میده و من هیچ کاری نکردم. هر وقت زنگ میزنه میگم کاری نکردم میگه اشکالی نداره. گفتم بهش مریضم گفت میخوای استراحت کن. شبم زنگ زد که خدافظی کنه (چون فکر میکرد دارم میرم) گفت مواظب خودت باش! امشب میت داشتیم، اسم اون پسر ترم بالایی رو پرسید گفت اسمش چی بود؟!....گفتم من اسمشو نمیگم شما دعوام میکنید! گفت دعوا نمیکنم اسم و فامیلشو بگو! گفتم سری قبل که اینجوری نبود و عصبانی شدی و اینا، عمرا اسمشو بگم!...دیگه آخرش فایل اونارو باز کردم و اول فایل اسمشو دید خودش اسم و فامیلی پسره رو گفت....آخرشم گفت چرا اذیتم میکنی؟! و بهش گفتم حس میریضی دارم گفت تو استراحت کن! (احتمالا زده به سرش!)پ.ن: آیدا میگه خونشون ولنجکه ها! منم تو دلم گفتم به یه طرفم ولی رو به آیدا گفتم سلیقه ش تو لباس پوشیدن خوبه (واقعا خوبه)! ینی یه چیز بی ربط به من در مورد امیرعلیو شنیدمو با یه چیز بی ربط جوابشو دادم! برچسبها: هم گروهی, هم کلاسی, دانشگاه, تهران نوشته شده در یکشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۱ساعت 2:57 AM توسط اقیانوس| اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:03

آیدا بارونی مشکی بلندمو قرض گرفته، حالا بهش نمیاد هیچ، هی میگه تپل نشونم نمیده؟ و منم میگم نه! (خب قد منو تو یکی نیس که از من بارونی بلند میگیری، نتیجه این میشه که شبیه کوتوله ای میشه که شنل پوشیده و شنله گیر میکنه لای پاش!)...حالا اینم به کنار، تا که میکنه میندازه رو دستش، این پایینش کل دانشکده رو جارو کرد!میدونید؟ خیلی ناراحت میشم اینارو دیدنی. من چون میدونم مامانم با چه مشقتی اینارو واسم میخره و بعد یه بچه پولدار بی هوا کثیفش میکنه ناراحت میشم. حالا اینم به کنار، اینکه جلو چشم هاجر از من بارونی گرفت و هاجر چشاش چارتا شد نشونه خوبی نیس. چون معنیش اینه که هاجرم حق خودش میدونه که از من لباس قرض بگیره!پ.ن: پدر افرا قراره تهران خونه بخره، هاجر و نهالم خرکیفن که میرن خونه و به منم گفتن بیا! ولی خب من اولا پول اجاره خونه ندارم بدم افرا، دوما دوس ندارم زیر دین کسی برم، اونجا رفتن ینی اینکه افرا هر کاری دلش خواست بکنه و هر وقت دلش خواست منت بذاره و منم سکوت کنم و تو سری بخورم! سوما من اصلا دوس ندارم باهاشون هم خونه بشم. چون اولا حریم و وسایل شخصی حالیشون نیس، دوما مواد غذایی و میوه و شیرینی و شکلات خیلی میخرن و من نمیتونم از پسش بر بیام و از طرفی نمیشه یه گوشه بشینم نون پنیر بخورم و اونا غذای درست و حسابی بخورن. میشه ها، یه بار میشه، دو بار میشه، نمیتونم پا به پاشون برم. خلاصه از خدامه که خونه بگیرن....برچسبها: هم اتاقی, قرض دادن لباس, حریم شخصی, خوابگاه نوشته شده در یکشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۱ساعت 1:38 PM توسط اقیانوس| اینستاگرام...

ما را در سایت اینستاگرام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 18:03

صفحه بندی